خدايي نمي دونم چي بنويسم .. ....زندگي تكراييه اصلا حال نمي ده ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

مدرسه ..خونه ... درس ....كلاس كنكور ....نقاشي ......اتليه ......كرم ريختن به مردم .....همين

هيچي ديگه نيست ( خيلي چروك شدم )

احتمال زياد  با دايي ها و خاله ها و پسر خاله ها و دختر خاله  بريم مشهد اگه بريم شايد باز دوباره حالم جا بياد ....خيلي وقته اين قدر كامل با هم مسافرت نرفتيم ....اگه بشه خدا مي شه چه صفاييه

زت زياد

 

/ 43 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هاله

سلام رفيق*وای تکرار که نگو...همه می نالن!چروک نبينمت!

نامه‌‌‌‌‌‌‌های سرگشاده‌ی يک نوجوان

مردم افتخار نميدن با ما بيان مشهد ميخوان با دايی و پسرخاله و دختر‌خالشون برن !!!!! خوش بگذره علی !! من تورو دعا ميکنم به شرطی که تو هم منو دعا کنی !!!!! بعدشم اين حرفها که ميزنی همه از اثرات خرخونی بيش از حد هستش !! به خودت رحم نميکنی به اون کتابها رحم کن !!!

سكرتر

شما هم به همچنين! وبلاگی زيبايی داريد و از شما بهتر برادرتان! خيلی باکلاس است و اينا!

ساره

ای خدا! کی ميشه من و تو هم بشيم قاطی اين بچه دانشجوها؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خسته شدم از مدرسه... حالم داره به هم می خوره از ديدن ريخت همکلاسيام!

dfkh

بااين مطلب جديدی که بابا واسه مون نوشته هيچکس روش نميشه بره برای ديگران کامنت بذاره

fatemeh

سلام...منم خيلی دلم می خواد!!يه خونه تکونی می خوای انگاری!

زهرا

زندگيه تکراری.....بعدش يه مسافرت حسابی....خوش به حالتون...چون برا ما که فقط اوليشه...

sepideh

وای از زندگی تکراری نگو که حالم بد بيــــــــــــــــــــــــــــــد :((