خدايي خر خون بازي نيست كه ننوشتم نمي دونم چي بنويسم اين معلم هاي اينجا مثل اون مدرسه نيستن سوتي كره بندازن ( با حال ) سوتي هاشون همچين مال نيست كه بنويسم جوك ها هم كه ماشالا نمي شه ادم بنويسه يه نمور يارويي هستن ...

چند روز پيش كه برف اومد ما كلي بشاش شديم گفتيم ايول مي ريم كلي برف بازي كه هيچي فقط يه روز تونيستيم برف بازي كنيم اونم داشتيم از مدرسه برمي گشتيم خونه كه لگت زدم به درخت كل برفش ريخت رو سر يه مرده داشت رد مي شد كلي شاكي شد مي گفت مگه من با شما صنمي دارم و از اين حرفا ( يارو بدن كار بود و گرنه يه شري باهاش مي گرفتيم با بچه ها ) ..بعدش هم تو راه همين جوري داشتيم به هم برف مي زديم و مي يوديم ولي عصر و بالا كه چند تا گوله برف اتفاقي مي خورد تو پر و بال مردم و اونها كلي شاكي مي شد مي گفتن از اون قدتون خجالت بكشيد شما ها معلوم نيست كي مي خواين بزرگ شين ..يه يارو هم گفت :خجالت بكش دو روز ديگه بايد زن و بچه ت رو اداره كني بعدش هنوز مي ياي برف بازي  بعدش هم كه رد شد رفت هنوز ول نمي كرد همين جوري داشت با خودش حرف مي زد و فحش به ما مي داد ..خلاصه همچين حال نداد كل حالش وقتي بود برفه اشتباهي مي خورد ( تاكيد مي كنم اشتباهي ) ما خيلي بچه هاي خوبي هستيم بخصوص من كه جوانمرد هم هستم....

اگه خدا مرحمت كنه و مددي به من بكنه  يه برف با حال ديگه التفات كنه ما يه برف بازي پدر مادر دار بكني شايد تسلاي اين دل سوخته ي ما بشه .......

زت زياد

 

  
نویسنده : عليرضا ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٢