دو روز پيش حميد ( داداش كوچيكم ) داشت مي رفت كلاس زبان يهو ياد كلاس زبان خودم افتادم  آي چه حالي مي داد ترم چهار زبان بودم .....با دوستم مي رفتيم ته كلاس مي شستيم ..معلمه اقا كليدي بود كه نگو همين جور تاپ و تاپ مي گفت Repeat   آخر كلاس كه مي شد دهنت كف كرده بود بس كه تكرار كرده بودي براي همين من يه شيوه اي اختراع كردم .......

وقتي معلمه مي گفت Repeat   من دوستم وقتي بچه ها شروع مي كردن به تكرار با هم شروع مي كرديم مي گفتيم ( هَگَرَ وَ گَرَ ....................) چرت و پرت مي گفتيم ......معلمه هم نگاه مي كرد مي ديد دهن ما تكون مي خوره حال مي كرد فكر مي كرد ما چه بچه هاي ساعي هستيم .........

يه بار معلمه گفت Repeat   من و دوستم هم مثل هميشه شروع كرديم به چرت و پرت گفتن يهو حس كرديم كه گويا بجز من هيشكي تكرار نمي كنه بعدش كه ما ساكت شديم همه مثل ....شروع كردن به خنديدن ...معلمه هم جلوي اسم ما يه چيز نوشت ...بعدش هم نامردي نكرد جفتمون رو انداخت ...

 

يه جك هم مي نويسم به هر كي گفتم به بي نمكيش خنديده ..شايد شما هم خنديد

يه روز تركه داشته بچه اش رو نصيحت مي كرده مي گفته ..

ببين پسر جان سعي كن ازدواج فاميلي كني .اين جوري بهتره شناخت داري مثلا نگاه كن داييت زن داييت رو گرفته ........عموت ..زن عموت رو گرفته اصلا چرا راه دور مي ره من مامانت رو گرفتم

 

زت زياد

 

  
نویسنده : عليرضا ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٢