شنبه رفتم كنكور آزمايشي هنر دادم ..آي نمي دونيد چه خبر بود نمي دونم همه جا اينجوريه  يا فقط اونجا اينجوري بود  ساعت 3 و 45 دقيقه رسيدم اونجا رفتم سر جام نشستم تا نگاه به ميزم افتاد گفتم به به يكي روي ميزه با هنرمندي خاصي نوشته بود متاليكا ...و كنده كاري كرده بود و بعدش رنگش كرده بود ....نمي دونستم پاسخ نامه رو كجا بذار كه وقتي تست مي زنم پاره نشه ..

راهرو ي كه منم توش بودم بد جوري گرم بود ..يه پنكه گذاشته بودن تو اين راهروه دراز من خوشبختانه براي اينكه جلو بودم يه نمه باد بهم مي خورد ولي بي چاره عقبي ها داشتن از گرما مي پختن آخر كنكور كه داشتن مي رفتن همشون لپ هاشون سرخ شده بود ...يكي هم بود كنار من نشسته بود و از اول داشت مثل چي از روي من مي زد بهش گفتم داداش من خيلي داغون هستما از رو يكي ديگه بزن ولي تو كتش كه نمي رفت همينجور داشت مي زد .......يه پسره هم بود جلوي من نشسته بود خيلي با حال بود نيم ساعت كه از كنكور گذشت سرش رو گذاشت رو ميز وخوابيد و اين پنكه ي بي فرهنگ هم كه نمي فهميد بي چاره خوابه بعد 15 كه تازه چشمش داغ شده بود باد زد به پاسخ نامه   ش رو انداختش وسط راهرو .........

دو تا مراقب هم بودن تو راهرو  كه فكر كرده بودن اومدن پارك تو راهرو با هم راه مي رفتن و بلند بلند با هم حرف مي زدن .........

خلاصه اينجوري بود .........................

اين چند روز هم تمام وسايل خنك كننده تو خونه ي ما از كار افتاده و اينجانب شباهت خاصي به نون بربري پيدا كردم .................

زت زياد

 

  
نویسنده : عليرضا ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٢