آخـــــــــــــــــــــــــي تموم شد ...امروز نويسنده !

...اول از همه کسانی که تو اين مدت منو يادشون نرفته بود تشکر می کنم
آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی تموم شد .
پير شدم بس که زياد بود ٬ ولی هرچی سخت بود چيزای باحال هم داشت ٬ مثلا يه يارو بود مراقب ما بود دويست سال قدمت داشت بچه ها هم پدرشو در آوردن يکی از بچه ها امتحان بينش بهش گفت : ببخشيد ميشه از ماشين حساب استفاده کنيم . يارو هم گفت وايسا پدر جان الان اگه بشه از تريبون ميگن (؟؟)
من هنوز هم امتحانام تموم نشده برای اينکه بايد تو مرداد برم امتحان تغيير رشته بدم می خوام برم هنر ! ولی اصل کاريه تموم شد .
هر چی فکر کردم يه جک خوبی بنويسم يادم نيومد آخه تو امتحانا زده بودم به کار جکهای بی مزه هيچی جک باحال يادم نمياد ولی اين جک بی نمک ها هم خيلی حال ميده مثلا بعد امتحان زبان فارسی ( سخت بود ) همه بيرون اومده بودن داغون داغون بهشون گفتم بچه ها يه جک می گم حال همتون خوب شه ! گفتن آره بگو شايد يه نمه بهتر شيم ..منم گفتم يه روز يه ترکه کفش چينی می پوشه سارس مي گيره ... (آقا اين رو ديدی ٬ قاطی کردن و داشتن با کله می انداختنم تو حوض مدرسه البرز ( حوزه مون بود )... )
خداروشکر الان شما دستتون به من نمی رسه يه بلايی سرم بيارين ...خدا رو شکر ...
زت زياد !
علي رضا !
-----------------------------------------------------------------------------------------------
سلام......
امروز من اينجا هستم ...به جای آنکه مثل هر روز خواننده باشم امروز نويسنده ام ...!
او ! آمد ...از روزهای خوشی نوشت که گرد و غبار روزگار را از روی خاطرات سپيدمان از آن روزها می تکاند ...آمد از روزهای بی رياي مدرسه نوشت ٬ از نميکتهای چوبی ٬ از خنده ها و شيطنتهای مدرسه ... از روزهايی که چه خوب است اگر تنها يک بار ديگر تکرار شوند ٬ آمد ٬ خاطرات خفته مارانيز با حرفهايش بيدار کرد ...روزها می شد که از بس گرفتار روزمرگيهای مکررر بودم خنده از يادم می رفت و هر گاه آمدم لبخند را به لبانم تقديم کرد ٬ هرچند گاهی اشک را مهمان چشمهايم می کرد ٬ چرا که دلم می خواست باز من بودم کيفی بر پشت ٬ در پس يک نيمکت جک شده از يک عالم يادگاری و خاطره ٬ بوی کتاب و لغزاندن قلم بروی سپيدی کاغذ ...و يک چشم خيس خيس خيس ....
دلم می خواست من بودم خنده ها ٬ گريه ها ٬ شيطنتها ٬ آرامشها ٬ امتحانها ٬ تقلبها ٬ قهر ها و آشتی ها ...روزهای کارنامه و هيجان حساب کردن معدل قبل از دادن نمرات ... گچ بازيها و خشم ناظم ... آب بازيهای يواشکی و کم شدن ۲ نمره از انظباط .
پس هر بار شيطنت خواندن ناممان پشت بلندگوی مدرسه ٬ روزها ی پيش از عيد و تعطيل کردن کلاسها ٬ موقع فوتبال های ملی بردن واکمن به مدرسه و صدای گــــــــــل ! گـــــــــل! بعد از گل مهدوی کيا ! ...و بعد دفتر و مدير و توضيح و بازخواست ... بازيها و بچگی ها ...دوستيها و پيمان بستنها ... بچه ها هيچ وقت يکديگر را فراموش نکنيم.... نشد ... روزگار طور ديگری رقم خورد هر کس به پی کار خود ...از آن روزهای پر از خاطرات هيچ چيز جز دفتری از نوشته ها و يک چشم هميشه نمناک نمانده ...الان ديگر نمی شود نمی شود آنطور که می پريدی می دويدي باشی ...نه نمی شود هيچگاه تکرار نمی شود ...
خوب اما امروز اگر ديگر آن ساعات تکرار نمی شوند اگر ديگر نمی توان آسوده و بی خيال به دنبال بادبادکهای خيال دويد اگر نمی شود دل داد به روزهای سرشار از شادی مدرسه اما چه خوب است خاطرات را گه گاه تکانی بدهيم خاکشان را بزداييم ٬ گردشان را بگيريم ...رنگی بزنيم به لحظات ...نگذاريم صداقت و معصوميت آن روزها نا خواسته از دست رود و به خود آييم ببينيم غرقيم در معملات بزرگتر ها غرقيم در دنيای خشک و بی روحی که بچگی که خنده که شوخی و بازی و شيطنت در آن گناهيست بزرگ ...
ما تا هميشه به بی گناهی لحظات بچگی نياز داريم ...تا هميشه !
اين نياز را قدری باور بايد خوب من قدری باور ...
ممنون که بودی که باعث شدی هربار که می آيم می خوانم می خندم دقايقی از اين دنيا سفت سخت رها شوم و باز شنا کنم در سادگی آن روزها ...
ممنون از تو و همه ! آنها که قدرش را خوب می دانند ...
ببخشيد که زياد شد و وقتتونو گرفتم ... مرا در لحظات ناب و سبز از ياد مبريد ! همه آنچه خدايی نصيب دلهای پاک ...
ارادتمند همگی : خواهر کوچيکه!   
نویسنده : عليرضا ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٢