هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ‌ی

عجب بدبختیه ها بابا کی صبح ساعت 6:30 امتحان فیزیک داده که ما یه ساله امتحانامونو این موقه می دییم من که نصفش رو خواب بودم اون نیم ساعته باقی مانده رو هم که خواستم از تقلب و مغزم استفاده کنم که ناظمه گفت وقت تموم ( بد بختی 1)
امروز هم باز معلم ها دست به یک اقدام همه جانبه زدند و از دادن سوتی دوری کردن( بد بختی 2 )
اون ناظمه هم که هر روز به این مو های ما گیر می ده و ........ ( بد بختی 3)
حالا برگردیم به روال عادی وبلاگ نویسی

یه روز یه ترکه می ره مرغ داری جو می گیرتش تخم می ذاره

یه درویشه بوده هی دست می کشیده به ریشش و می گفته یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا هو
بعد ریشش رو کوتاه می کنه می گیه یــو هو

زت زیاد


  
نویسنده : عليرضا ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۱