سهراب سپهری

خالم برام یه میل زد بود با این که فردا امتحان ریاضی دارم اما دلم نیومد که این شعر رو ننویسم

صدای سنگ پا


اهل حمامم
پوستم مهتابی است
پدرم دلاک است
سر طاسی دارد
لنگ می اندازد
پدرم شامپویی مصرف کرد
کله اش هی کف کرد
و سپس مویش ریخت
و چه اندازه سرش براق است

حرفه ام دلاکی است
هدف من پاکی است
می نشیند لب سکو آرام
یک نفر با احساس
و تصور کرده خوش پر پاست!
کودکی را دیدم
می دوید دنبال صابون لگن

ای نهان در پس در
خشک آوردم خشک!
مشتری های عزیز
لگن خاصره هاتان سالم
رخت ها را نکنید
آبمان بند آمد!

زت زیاد

  
نویسنده : عليرضا ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ دی ،۱۳۸۱