چند تا از دوست هام زنگ زدن كه بيا مدرسه ببينيمت منم گفتم باشه و بعد از امتحان آخرم كه شنبه بود رفتم پيش دانشگاهي وقتي رفتم تو دفتر ناظممون وقتي من رو ديد انگار تمام غم ها عالم افتاد رو دوشش و گفت تو اينجا چكار مي كني گفتم اومدم بچه ها رو ببينم  گفت بچه ها سر كلاس هستن  1 ساعت ديگه زنگشون مي خوره منم براي اينكه كم نيارم گفتم مي مونم تا اون موقع و رفتم نشستم تو حياط يك پسره ديگه هم عين من اومده بود بچه ها رو ببينه و نشسته بود تو حياط با هم نشسته بوديم كه يهو يكي از دوست هام به هواي آب خوردن اومده پايين و تا من رو ديد گفت به به خوبي علي رضا بالاخره چي مي خواي بخوني و منم بهش گفتم مي رم هنر كه يهو پسره كه نشسته بود كنارم گفتم شما لات جوانمرد نيستي گفتم  اره  از كجا شناختي گفت از اين كه هم اسمت علي رضا هست و هم مي دونستم كوثر درس خوندي و  بعدش هم مي خواي بري هنر  منم  گفتم شمت گفت منم بابا turbo   همين جوري ما هم ديگر رو ديديم و  داشتم با هم حرف مي زديم كه زنگ خورد و برو بچ ريختن پايين و شروع كرديم به ديده بوسي و از اين حرف ها كه يهو ناظمه از پشت بلند گو گفت  اقا بسته همشون رو ديدي باز تو اومدي تو مدرسه نظم مدرسه رو ريختي به هم ديگه برو خونتون من توجه نكردم و داشتم با هم حرف مي زديم كه اين بار پاشد اومد لاي ما و گفت برو خونتون ملاقات بسته ( خير سرش تيكه انداخت ) و من ديگه با برو بچ خداحافظي كردم . رفتم ......ولي خوبي كه داشت يكي اين بود كه turbo  جون رو ديدم و يكي ديگه ش اين بود برو بچ رو ديدم ...........

درباره ي واشي هم نمي دونم چي بگم فقط مي گم خيلي حال داد جاي اونهايي كه نيومدن خالي ...لولك هم خيلي عكس گرفته و اگه بريد تو وبلاگش لينك داده به عكس ها مي خواين بريد ببيند .........................

زت زياد  

 

  
نویسنده : عليرضا ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٢

 

تو خرداد بود رفتم بودم دانشگاه تهران ببينم اينقدر مي گن دانشگاه چيه ...اولش با دانشگاهي كه محمد توش درس مي خونه شروع كردم دانشكده ي فني بچه هاي كه اونجا بود همشون نادخ تريپ خرخون واي واي نمي دونم محمد رو چه جوري اونجا راه دادن اصلا به اونها نمي خورد بعدش دانشكده ي حقوق رو بود رفتم دم در دانشكده حقوق همه چند تا كتاب زير بغلشون و چندتاشون نشسته بودن نشسته بودن تو چمن دم در دانشگاه و داشتن بدجوري با هم بحث مي كردن ...هر دو دقيقه يه بار مي گفت نه اقا جون داري سفسته ( 1) مي كني اصلا هم اينجوري نيست و  از اين جور حرفا

ديگه حال نداشتم بقيه ي دانشكده هاي رو ببينم  خلاصه رفتم تو دانشكده ي هنر هاي زيبا رفتم تو يه پسره ويساده بود كنار ديوار رفتم پيش داشتم درباره رشته هاي هنر ازش مي پرسيدم كه يهو يه پسره با مقدار زيادي ريش . موهاي بلند  نشسته بود روي ميله هاي كنار پله و حس تارزان گرفته بود داد مي زد و سر مي خورد مي يومد  پايين  و اخرش افتاد كف زمين خيلي حال كردم برو بچ هنر همين ديگه يكيشون تريپ خرخوني نداشت 

منم از شنبه امتحان هاي تغيير رشته م شروع مي شه يه هفته هم طول مي كشه تا شنبه هفته ي بعد .....

زت زياد

 ----------------------------------

نمي دونم درست نوشتم يا نه

 

  
نویسنده : عليرضا ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٢

 

چند روزه هيچ اتفاق خاصي نيفتاده تا بنويسيم داشتم فكر مي كردم كه  چي بنويسيم ياد زمان بچگيم افتادم اي چه حالي مي داد يه روز دايي يه مگس رو گرفت با چه جون كندني يه نخ گره زد به پاش بعدش نخ  رو مي گرفتيم دستمون مگسه داشت اون بالا پرواز مي كرد داييم يه كاغذم زده بود به نخه روش نوشته بود ويز ويزي .....واي چه حالي مي داد چه دوراني بود دوران بچگي من هميشه از خدا مي خوام كه اين دوران با حال رو از من نگيره ....دوست دارم هميشه بچه باشم ...

............................

يه از دوستاي من كه end گيتار هستش  يه وبلاگ زده بهش يه سر بزنيد  

 

اينم جك

يه روز يه ماره داغونه خسته ي تنها آقلاده گدي يادي (1) دپرس نشسته بوده كنج ديوار دوستش مي ره بهش مي گه بابا چته چرا انقدر داغوني مي گه چند روز پيش يه مار رو ديدم خوشگل . خوش اندام  داغونش شده بود ....بعدش يه عالمه يكي بدو با خودم رفتم خواستگاريش وقتي رفتم پيشش ديدم شلنگه .........

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------

1) طبق پرسش از يكي از دوستان تبريزي آقلاده گدي يادي يعني گريه كرد رفت خوابيد

 

 زت زياد

 

  
نویسنده : عليرضا ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٢